تبليغاتX
...دو فنجان لبخند


























...دو فنجان لبخند

 

رود چیزی را با خود می برد که دیگر نمی تواند بازش گرداند .

_آن فلاب ماهی گیری در سرداب رود _آن جاری مجللِ تاریخی_ چطور؟بازیافتنی ست؟

+آن گلِ غریبِ (ساعتی) که روی پل ِ کنار پناهگاه از دستت افتاد؛چطور؟عجب ساختمان ِ پیچیده ای داشت ؛نه؟

_بله اما من دوستش نداشتم.شبیهش را باز هم دیدم.زیبا نبود.شلوغ بود.


+شاید به دلیل نظم انعطاف ناپذیری که داشت.با وجود این؛در لحظه هائی؛زیبا بود عسل؛زیبا بود.تو

نخواستی زیبائی لحظه ای اش را ببینی.به گردش نچرخیدی یا آن را نچرخاندی. کوتاه آمدی. زود

تصمیم گرفتی که دوستش ندشته باشی. ادراکِ زیبائی ؛کار آسانی نیست!

_گیله مرد! ساعت را از روی گل ساعتی ساختند یا گل ساعتی ؛خودش را شبیه ساعت کرده

است_با آن عقربه ها و شبه شماره ها و ریز نقش های شگفت انگیز؟شلوغ بود؛ زیبا نبود .

+بگو! تا آخر عمر همین را بگو..من ابدآ دلگیر نمی شوم !

_دلگیر نشدن کار ِ آسانی نیست ! ظرفیت می خواهد. هر کس که گفت ( من ابدآ دلگیر نمی شوم )

بدان که از ارتفاعِ دلگیری سخن می گوید.گل ِ ساعتی را دوست نمی دارم. تو به من آموختی :

ساعت را دوست نمی دارم.خاطره را دوست نمی دارم.زمان را دوست نمی دارم.گذشته را دوست

نمی دارم_هر قدر که می خواهد شیرین باشد_رفتن به گذشته؛ بریدن از حال است.بریدن را دوست

نمی دارم.رودخانه را دوست می دارم اما عبورِ رود را دوست نمی دارم.دریا....دریا.....دریا هنگامه می

کند گیله مرد !

تو چطور منطق ِ عاشقانه ات را می فهمی و تدریس می کنی امافرق میانِ دریا و رود را احساس نمی

کنی؟دریا می خروشد؛نعره میکشد؛ سر به صخره ها می کوبد ؛ پیش می تازد ؛عقب می نشیند اما

در همه حال زمان را نفی می کند؛ گذشتن را ؛ رفتن را ؛ شکستن را ؛ تا شدن را ؛ مرگ را ؛ تدفین را....

_آه عسل ! من و تو یکپارچه ایم و یکپارچه اختلاف. عجیب حکایتی ست واقعآ !

فصل دوم : در قلب آن واقعه

_ نادر ابراهیمی_

صبا نوشت :

بهترین اتفاق نمایشگاه کتاب امسال برای من خرید کتاب هائی بود که نزدیک به دو سال بود دنبالشان میگشتم و پیدا نمی کردم...یکی همین کتاب و دیگری....چهل  نامه ی کوتاه به همسرم نوشته ی نادر ابراهیمی ست !کتابی که با دیدنش آنقدر خوشحال شدم که انگار دنیا را به من دادند..

نوشته شده در سه شنبه 1391/02/19ساعت 3:4 بعد از ظهر توسط saba|

 

دیوان فروغ را بر می دارم...بدون  نیت کردن بازش می کنم...برایم آنقدر مقدس است که هر وقت حال خودم را نمی فهمم با

 شعری همه چیز را برایم معنا می کند...شعر ِ_ میان تاریکی_ اش مرا میخ میکند به این چهار دانه برگه..

این روزها دوست دارم دلم را در زرورقی بپیچم...همچون بستنی های سنتی شیراز...و به هر تشنه ای تعارفش کنم ! تا در این

 گرمای جان سوز گاز بزند به تکه ای از دلم...و خنککککککک شود...

چه خیال نازک نمداری... عجیب بوی رطوبت و باریدن می دهم...چند قطره بارش بی امان می خواهم...از همان بارش

 های سیل سائی که به همه ی زوایای تاریکم صاعقه می زند...بعد همچون رنگین کمانی که از پس خورشید بیرون می زند دست

 هایم را بگذارم روی شانه ی خورشید و از آن بالاترها به دنیا سلام کنم...

و تا غروب روی شانه ی خورشید سرسره بازی کنم...تاب بخورم ...دستش را بگیرم و با هم برقصیم...شب اما...لبخند هایم را با

ماه تقسیم کنم...و وقتی برگردم که  دلِ  تمامِ عزیزانم حساااابی برایم شور بزند...مرا دعوا کنند و سرم داد بکشند...و من

 تنها....تنها...تنها...تنها...در جوابشان لبخند بزنم !

و پایان فالم را زمزمه کنم ....

درخت کوچک من

به باد عاشق بود

به باد بی سامان !

کجاست خانه ی باد؟

کجاست خانه ی باد؟

 

صبا نوشت 1 :

روز استاد به تموم استادای زندگیم تبریک میگم...و به_ تو_ !

صبانوشت 2:

بوی کتاب دوباره مرا هوائی کرده...تا چند روز دیگر هر شب خوابش را می بینم.و لابه لای ورق هایش نفس میکشم !.

نوشته شده در سه شنبه 1391/02/12ساعت 2:28 بعد از ظهر توسط saba|

دخترکان بی دهن..

 

دختران سرزمین من...پریان چله نشینی که مردانشان با تمام تغئیرات دنیا  _هنوز_ آن هائی را که پستو نشین اند بیش تر دوست  می دارند !

دخترکانی که یک عمر بی دهنی مادرشان را دیدند و خشمشان همچون آتشفشانی منتظر جرقه ای ست برای فوران !

دخترکان سرزمینی بی حافظه...بی یاد...بی خاطره.. که می خواهند حقشان را از تمام ذرات هستی بگیرند حتی خودشان ! و این گونه ست

که من...به نمایندگی از این نسل عاصی ناخرسند می شوم از پوشیدن کفش های زنانه...کیف های زنانه...و پاهایم را میگذارم

 جا پای همه ی مردان این سرزمین بی آفتاب ...و این گونه ست که دور می شوم از احساسات مفرط...دور می شوم از

 جنسیتم تا دیده شوم...غافل از نارضایتی روحی که دارد از این همه دوری ترک بر می دارد همچون کویر داغ ...به نام دین جلوی

 مرا می گیری...و بزرگترین جرمم این است : توی چشم بودن...داری از چشم افتادن را به من دیکته می کنی تا مقدمه ای باشد برای

 از دل افتادنم...اما این روزها دلم می خواهد تمام خطوط درهم قرمزی که تو..._بانوی همیشه تائید شده دیندار_  را بشکنم! و نترسم از

 خدائی که آن بالاترها دارد به من نگاه می کند.می خواهم خودم باشم...تمام رنگ های خوشمزه را نفس بکشم...تمام روزها و ساعت ها را

 زندگی کنم...و اصلآ به توئی فکر نکنم که تمام ثانیه هایت صرف قضاوت من شد ! می خواهم یک قلم برداری و دور اسمم

 را پررنگ خطی بکشی..و برایم از خدای ناخرسند همیشه غضبناکت برای پاکی روحی که اسیر دنیاست آمرزش بطلبی... بعد

 خدایت مرا نیامرزد... آن وقت است که مرا با رنگ ها تنها می کذارد...و من تمام طراوتم را از خورشید می دزدم...و می شوم پری

 کوچک اما شادی که با یک بوسه متولد می شود و با یک بوسه می میرد !

در سرزمینی که خوش رنگی گناه است دلم چقدر رنگ می خواهد..رنگ هائی به زیبائی همان فرفره ای که _ تو _ برایم خریدی...

آری _ توئی _که عجیب با کودک درونم راه می آئی ‍! _ توئی _ که دستم را میگیری و لرزش قلبم را لمس می کنی...فرفره ات را

که میبینم یاد چشم های روشنت می افتم...همان چشم هائی که بی مرزی را به من آموخت و مرا از این پیله ی سختی که به دورم


 پیچیده بود بیرون آورد ..پروانه ات دارد دنیا را تجربه میکند..با بال هائی که طعم بوسه هایت را با خود دارد!

نوشته شده در سه شنبه 1391/02/05ساعت 11:50 قبل از ظهر توسط saba|

چراغ هم که داشته باشی...با دو صد فانوس هم راه را برایت روشن کنند...اگر نخواهی ببینی...نمیبینی ! حقایق چه در روشنائی روز...چه در تاریکی شب تنها بر کسانی آشکار میگردد که می خواهند ! من اما؛ امروز روی  قله ی نمیدانم چندم زندگی ام تمام زندگی را تمامآ نفس کشیدم ! این حس گس زیبا رنگ پاشید به  تمام دقایقم و من چه معجزه وار بزرگ شدم !

دارم آشتی میکنم با تمام آنچه که نمی دانستم اما بوووود...با رنگ های شاااااد...با چال گونه هایم...با ستاره باران بی وقفه ی چشمانم هنگام خندیدن..و تمام این ها را مدیون آن هائی هستم که زندگی ام به تک تک تارو پودشان بسته ست ! یکی مثلآ تو...توئی که تمام امروزم را خاطره باران کردی و اولین هندوانه ی امسالم را به دلی که همچون زنان باردار ویار هندوانه داشت بخشیدی...چه قند است این هندوانه و چه قندتر این حس خوب ! یکی مثلآ شما..._نازنین خواهرانی_ که ثانیه به ثانیه ی زندگی ام را...احساساتم را...بودنم را مدیون بودن خود کرده اید ! یکی مثلآ مانترائی که با تمام کوچکیش دیروزها برای دل خاله ی کوچکش سیر خندید و خاله اش با تماااام دوری و ندیدن دلش غنج زد برای خنده های زیبا کودکش !یکی مثلآ تو _آرام_ بانوی سی و هفت ساله ی صبورم...کسی که بهشت کوچکش را به من بخشید تا بدانم در جهنمی ترین روزها باید به کجا پناه بیاورم! یکی مثلآ تو _پاپلی گل های آفتاب گردان_ که خورشید را بخشیدی به اردیبهشتی که مدت ها در انتظارش بودی ! یکی مثلآ شما _ فرداد و عابر عزیزم_ که زندگی را برایم قاب کردید...یکی مثلآ ضعیفه ای که قوی تر از نامش قدم برمی دارد ! یکی مثلآ تمام آنانکه مرا میخوانند و ساکتند...تمام آنان که مرا نمی خوانند...

شال زردم را می اندازم روی سرم...عجیب به صورتم می آید.. موهایم را باز میکنم تا از زیر شال باد را به رقص وسوسه کند...لبخندهایم را به جای فنجان می ریزم توی چال ِ گونه هایم تا جرعه جرعه سر بکشند ! می گذارم هندوانه تمام صورتم را خیس کند و میخندم از ته ته دل..تا همه بدانند صبا همیشه _بیدار _ است حتی اگر ساکت باشد !

نوشته شده در جمعه 1391/02/01ساعت 10:36 بعد از ظهر توسط saba|


 

و تنهائی من..شبیخون حجم تو را پیشبینی نمی کرد  

 


شب یلداست..

خسته و عصبی می نشینم کف اتاق..جسمم درد میکند...روحم هم !شب یلداست..و من تازه از راه رسیدم..به دور ازخانواده..کلافه

به یخچال اتاق تکیه میدهم.. گوشیم به صدا  در می آید..توئی..مثل همه ی بارهائی که یک جای زندگیم میلنگد و تو می

فهمی.زنگ میزنی.انگار که یک تکه از بهشت خدا را به من می دهند..

صدایت را که می شنوم خون می دود توی رگ هایم.تند و تند از دیواره ی رگ هایم میرود بالا...می رود چپ و راست..شاد می

شوم از اتاق بیرون میروم..میروم مینشینم توی بالکن آشپزخانه.هوا سرد است..دندان هایم از فرط سرما به هم میخورد..و تو

هنوز پشت خطی و داری آرام و شمرده حرف میزنی.

بوی کیک و شمع سوخته از خانه ی پدری ام مرا دلتنگ میکند..12 ساعت دور از تمام آنانکه دوستشان دارم..در شهری که

دوست ندارم..تمام دلتنگی ام از مجرای صدایم میزند بیرون..می دانی..و همچنان آرام و شمرده حرف میزنی..و صدایت مثل آبی

ست روی آتش منِ آتشین مزاج..

شروع میکنم به هذیان گفتن..هی چرند میبافم و میبافم و می بافم...ساکتی...داری به حرف هایم عمیقآ گوش میدهی !شروع میکنی

به حرف زدن..عجیب است که هنوز آرامی..چطور می توانی این همه را صبوری کنی؟؟؟.دیگر سردم نیست...دارم گرم می

شوم..نفسهایت را فوت میکنی بر روحم..و یلدایم را بهاری میکنی...

حالا آرامم..راستی میدانی تو جزو معدود کسانی هستی که می توانی مرا آرام کنی؟؟؟این بار تو سکوت میکنی و من برایت شعر

می خوانم..

صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی ست

که در انتهای صمیمیت حزن می روید !

بغض کرده ای ..از نفس هایت می شود فهمید..می دانی که هیچ کس بهتر از من از نفس هایت خبر ندارد !

و آن شب نخستین بار بود که به کسی گفتم...

و خاصیت عشق این است!

صبا نوشت:

کمی آرامش می خواهم...فنجان ها خالی ست و چشم ها منتظر...طلوع کن خورشید...حزن امروزی ام کمی صمیمیت میخواهد!

نوشته شده در چهارشنبه 1391/01/30ساعت 11:37 بعد از ظهر توسط saba|


ما آدم‌های بيکارِ اين حدود،

ما شاعرانِ بزرگِ اين باديه ... بر اين باوريم

که در انتهای هر سطری

که پيش آمده است،

سه نقطه‌ی ناتمام نهاده‌ايم
.
يعنی يکی بدون پُرس و جو ... عاشق است

يکی آلوده به آوای نور،

و من که در خوابِ سومين ستاره

مانده‌ام چه کنم با اين همه نقطه‌ی ناتمام
!

_سید علی_


مدتی نیستم...مراقب لبخندهایتان باشید..آنجا خانه ی من است!

نوشته شده در دوشنبه 1391/01/21ساعت 0:39 قبل از ظهر توسط saba|

خانه ای که وسعتش بی نهایت است!

اینجا را بخوانید..

http://www.sayeh312.blogfa.com

نوشته شده در شنبه 1391/01/19ساعت 5:16 بعد از ظهر توسط saba

من که آسمون نخواستم..تو فقط بالمو نشکن

هر چی دادیو ندادی..آخرش گرفتی از من !

برو با خیال راحت..من تو رو نمی شناسم

این فراموشی گرفتن..دیگه عادت شده واسم !

دل من تنگه عزیزم...دل من تنگه عزیزم

این جدائی با تفاهم..بهتر از جنگه عزیزم !


آهنگی ست بسیار زیبا از راستین و رایکا....شنیدنش می ارزد!

آدم ها هی تجربه های هم را تکرار میکنند..چه سرگیجه آور است این دور باطل ! یکی به خواستن دیگری دچار می شود...راستی..شاعر سکوت و آرامش! حقیقتآ دچار یعنی عاشق؟؟من که فکر میکنم بعضی کلمات شبیه هم نوشته می شوند..شبیه هم تلفظ می شوند..اما...شبیه هم نیستند ! انگار دچار هم یکی از آن هاست!

به امید روزی که دیگر آدم ها تن ندهند به این تجربه ی مکرر ..

فنجانت را جلوتر بیاور..خنده هایم دارد بیات می شود :)


نوشته شده در جمعه 1391/01/18ساعت 4:51 بعد از ظهر توسط saba|

بی قراری نوشت:

به هم نمیرسیم ما..چاره ای جز فاصله نیست!

عهدیه که بسته شده..پس دیگه جای گله نیست!


یک خاطره ی خوش..

 

یک هفته مانده به عید...برای دیدن یک دوست میروم بیرون..دیدنمان که تمام می شود ...عزم بازگشت میکنم..باران شروع میکند به باریدن...امان از این شهر همیشه بارانی..توی ایستگاه تاکسی تنها چیزی که دیده می شود کلی آدم عصبی ست و تنها چیزی که دیده نمیشود تاکسی...من اما خرسند از سنبل ها و شیرینی که بی هوا برای خودم و نازنین خواهر خریدم می ایستم کنار دیگران...سرم را بلند میکنم و به آسمان نگاه می کنم و لبخند میزنم...مردم توی صف جوری با حرص به من نگاه میکنند که خنده ام میگیرد..5 دقیقه...10 دقیقه...20 دقیقه...هر تاکسی که می آید تنها یک چیز می گوید...دربست..و مردم عین قحطی زده ها ار سرو کول ماشین بالا می روند..دوباره دچار همان شعارهای بیخودی آزاردهنده می شوم...که در این شرایط باید به فکر دیگران باشم...که اگر شد تا خود صبح زیر این باران می مانم اما به این بی عدالتی تن نمی دهم..شدت باران بیشتر می شود..تمامآ خیس می شوم وحرص می خورم از مردمی که به همه چیز تن می دهند! هنوز بر سر تصمیمم می ایستم...که اگر شد تا خود صبح زیر این باران می مانم اما به این بی عدالتی تن نمی دهم !اما دیگر خوشحال نیستم...دیگر نمی خندم...حالا شبیه همان مردمی شده ام که در لحظه ی اول دیده بودمشان...عصبی و تلخ...تنها کاری که میکنم به کسی که کنارم ایستاده و با لبخند با من سخن میگوید تا زمانش بگذرد سعی میکنم با آرامش حرف بزنم!

40 دقیقه میگذرد...خبری از ماشین نیست...کلافه ام..دوست دارم بروم تک تک آن هائی که می گویند دربست را خفه کنم..دختر کناری دارد با تلفنش حرف میزند و با خیال راحت می گوید 5 دقیقه ی دیگر می رسم...تعجب میکنم..با این وضع ماشین؟رویم را که بر میگردانم می بینم نیست...چشم می چرخانم تا ببینم کجا رفته...بله...او هم...

45 دقیقه میگذرد..یکی صدا میزند از فلان جا میروم..یک نفر جای خالی دارم..نوبت من است..هوا عجیب سرد است..سوار ماشین که میشوم تازه میفهمم پیر مردی دربست گرفته و مردم دیگری را هم با خود شریک کرده..از من و راننده اجازه می خواهد که  بخواند...از راننده چون صاحب ماشین است و از من چون تنها زن ماشین..شروع می کند به خواندن. صدایش عجیب گرم است..و شعرهایش هم...خودش خالق آن شعر هاست.. صدایش شبیه صدای پدربزرگ هائی ست که همیشه دوست داشتم داشته باشمشان..سنتی می خواند و چه زیبا...شعر بعدی را به زبان محلی می خواند..این شعر بیشتر به من میچسبد..در دلم می گویم چقدر این پیرمرد را دوست دارم..ماشین که نگه می دراد همه پیاده می شویم..ناخوداگاه بدون ِ آنکه بفهمم چه شد می چرخم به سمت پیرمرد و یک دسته از سنبلم را میگیرم به طرفش و میگویم برای شماست پدر جان ...زبانش بند می آید..عذرخواهی میکند که با صدایش آزارمان داده..من اما لبخند میزنم...چشم هایش دارد میخندد..چشم های من نیز... گل را میگیردو می بوسد و تشکر میکند... و من همچنان لبخند میزنم ..خداحافظی میکنم و به سمت خانه حرکت میکنم..توی راه..سرم را بلند میکنم و به  آسمان نگاه میکنم و رد خنده از لبانم پاک نمی شود..این حال خوبم را مدیون این ابرها هستم و خدایشان.

نقطه

نوشته شده در چهارشنبه 1391/01/16ساعت 5:54 بعد از ظهر توسط saba|

ای آرزوی ِ..

 

زیر پنجره مینشینم...تکیه میدهم به صندلی...باد می آید..پرده را با خود به هر کجا که میخواهد میبرد...مست میشوم از این

رقص زیبا..دلم کمی رقصیدن میخواهد...زیر سقف  ِآسمان  ِآبی..دستانم را بلند کنم...اندامم را پیچ و تاب بخشم...و اصلآ به

زانو دردی که این روزها دوباره یقه ام را گرفته و ول نمیکند فکر نکنم!

بچرخ ...چرخ..هم بازی.../خدا..مرا نیندازی...)) ))

چرخ بخورم...بیشتر ...بیشتر...دلم کمی سرگیجه میخواهد...تا شاید اینگونه...چند لحظه..شاید به کوتاهی ِ یک نفس

کشیدن ِ عمیق..همه چیز از  خاطرم برود ..

تنگ ِ ماهی ِعید را بردارم..بروم لب ساحل..با ماهی های عیدم برقصم..آن ها را به شام دعوت کنم...آنفدر برقصم و برقصم و

برقصم که بی هوش شوم...بعد در طلوع آفتاب از خواب برخیزم...یک شب را با ماهی ها سر کردم..رهایشان کنم بروند

دنبال زندگیشان..پا برهنه..روی شن ها راه بروم...شن ها داغ باشد...داغ ِ داغ...پوست ِ پایم بسوزد و من بلندتر بخندم !

بچرخ...چرخ...هم بازی.../خدا مرا نیندازی..)).))

تمام طول راه برای خودم برقصم و بچرخم...بگذارم باد موهایم را به رقص میهمان کند..هر شاخه گلی که در راه به سمتم

دراز شد بگیرم...با تمام وجود عطرش را نفس بکشم...آه...چه عطر دل انگیزی!دست ِ تمام پسرکان و دخترکان را بفشارم...همه را

لبخند بخشم و برای دقایقی...هر چند کوتاه.. شاید به کوتاهی یک نفس کشیدن عمیق ...آرزوئی را براورده سازم...

خودم را قسمت کنم میان تک تک آدم هائی که یک عمر..در خودشان جمع شدند ! مچاله شدند ! و احساس خوشبختی شان به

همان اندازه ناقص است که آسمان آفتابی زمستان !

دلم یک روز بی دغدغه می خواهد ! یک روز که دغدغه ی این نباشد..دغدغه ی نفهمیدن نباشد..دغدغه ی قضاوت

نباشد...دغدغه ی بی مهری نباشد..

از آن روزهائی که همه هم را میفهمند..همه هم را دوست دارند...همه به هم لبخند تعارف میکنند..بعد بروم بنشینم یک

گوشه...تند و تند از این جنون ِ دلپذیر ِ آنی عکس بگیرم..تا روزی

اگر..

اگر...

اگر...

فرزندی از من زاده شد...بداند مادرش یک روز...فنجان هایش را پر از لبخند کرد..و خوشبختی را هر چند به کوچکی یک روز...به قلب ها هدیه داد ! همان  مادری که با این مصرع معجزه کرد...

بچرخ...چرخ..هم بازی../خدا...مرا نیندازی))))

نقطه.

صبا..

1391.01.14

6 عصر

نوشته شده در دوشنبه 1391/01/14ساعت 6:21 بعد از ظهر توسط saba|


آخرين مطالب
» یک عاشقانه ی آرام
» میان تاریکی...تورا صدا کردم !
» فقط یک پلک با من باش..
» شال شال زرد من..
» تمام ناتمام من با تو تمام می شود/شاعر بی نام و نشان صاحب نام می شود
» ای چراغ هر بهانه..
»
» شب بی من رفتنت خوش..
» با صدای بی صدا/مث یه کوه بلند/مث یه خواب کوتاه...یه مرد بود..یه مرد !
» بچرخ ...چرخ..هم بازی.

Design By : Pichak